مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
335
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - راوي گفت : جنگ سختى كردند تا آن كه گروهى از عرب در اين ميان كشته شدند . راوي گفت : سربازان ابنزياد تا درِ خانهء عبداللَّه عفيف پيشروى كردند ودر را شكستند وبه خانه هجوم آوردند ، دخترش فرياد برآورد : « مردم آمدند ، از راهى كه بيم آن داشتى . » گفت : « با تو كارى ندارند . شمشير مرا بياور . » دختر شمشير را به دستش داد . عبداللَّه از خود دفاع مىكرد وشعري بدين مضمون مىخواند : « فرزند فاضلم عفيف وطاهر * بابم عفيف ومامم أم عامر بس قهرمان چابك ودلاور * كافكندم از شما بهخون شناور » راوي گفت : دخترش مىگفت : « پدرجان ! اى كاش من مرد بودم ودر برابر تو امروز با اين بدكاران وقاتلان خاندان نيكان مبازره مىكردم . » راوي گفت : مردم از هر طرف گرد أو را مىگرفتند وأو از خود دفاع مىكرد وكسى را جرأت پيشرفت نبود واز هر طرف كه مىآمدند ، دخترش مىگفت : « پدرجان ! از فلان سو آمدند . » تا آنكه افراد دشمن زياد شد وگردش را گرفتند . دخترش گفت : « آه ! ذليل شدم . پدرم را احاطه كردهاند ويارى ندارد كه پدرم از أو يارى بطلبد . » عبداللَّه شمشير به گرد خود مىچرخاند وشعري بدين مضمون مىگفت : به جان دوست كه گر ، ديده باز بود مرا * نبود باز شما را ره دخول وخروج » راوي گفت : آنقدر مبارزه كرد تا عبداللَّه را دستگير نمودند . فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 165 - 168 عبيداللَّه از منبر فرود آمده با أعيان كوفه به دارالاماره رفت ، واز عبداللَّهبن عفيف وجرأت وجسارت أو با ايشان شكايت كرد . اشراف كوفه گفتند كه : « حق به جانب أمير است وغصهء ما بيشتر از سادات أزد است كه عبداللَّه را به تهور وتغلب از سرهنگان أمير ستاندند . » از اين سخن نايرهء خشم عبيداللَّه اشتعال يافت ، فرمان داد تا عبد الرحمان بن مخنف الأزدي را با طايفهء ديگر از رؤساى قبيلهء أزد گرفته محبوس كردند . بعد از آن با محمد بن الأشعث وعمرو بن الحجاج وشبث بن ربعي گفت : « برويد وآن كور ظاهرِ كور باطن را نزد من آوريد . » وايشان متوجه منزل عبداللَّه عفيف گشته ، مردم از دو قبايل يمن به ممانعت پيش آمدند ، وابنزياد بر اين معنى اطلاع يافته قبيلهء مضر را به مدد ايشان فرستاد وميان هر دو فريق قتالي فاحش روى نموده ، جمعى كثير كشته گشتند . وآخر الامر سپاه عبيداللَّه غالب شده ودر سراى ابن عفيف را شكسته درآمدند ودختر عبداللَّه فرياد برآورد كه : « اى پدر ! دشمنان با تيغهاى كشيده رسيدند . » عبداللَّه گفت : « سهل است ، شمشير مرا به من رسان . » دختر شمشير به دست پدر داد وابن عفيف ساعتي اعدا را از خود بازداشت ، عاقبت گرفتار گشت . ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 174 - 175 -